تبليغاتX
داستان یک عشق (امروزی!)

داستان یک عشق (امروزی!)

یک ماجرای عشقی واقعی

آخرین لبخند

این آخرین شامه شمعهارو روشن کن
نبضت تو دستامه شمعهارو روشن کن
این آخرین شامه با تو سر یک میز
این آخرین مهره از آخرین پاییز
این آخرین لبخند این آخرین بوسه
بعد از تو این شب ها تکرار کابوسه
شمعهارو روشن کن شب دلهره داره
باید برم اما عطرت نمی ذاره
فردای من بی تو تلخ و غم انگیزه
شمعو تماشا کن چه اشکی می ریزه
این آخرین لبخند این آخرین بوسه
بعد از تو این شبها تکرار کابوسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 4:44  توسط سیمین تو  | 

تشکر از دوستان

اینجا می خوام از دوستانی که لطف کردن و وقت گذاشتن و به این کلبه ی سوخته ی عشق من پا گذاشتن تشکر کنم و معذرت خواهی! به خاطر اینکه فرصت نکردم بهشون سر بزنم اما قول می دم که حتما حتما حتما در اولین فرصت به همه ی دوستانی که زحمت کشیدن نظر گذاشتن سر بزنم.

از همه تون ممنونم و می بوسمتون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 4:11  توسط سیمین تو  | 

آزار

یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم
از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از رشک، آزارش دهم، وزغصه بیمارش کنم
بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید مَیفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه یی
رقصم بر ِ بیگانه یی، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگند ها، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم

سيمين بهبهاني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 2:4  توسط سیمین تو  | 

عشق من

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته

خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 2:21  توسط سیمین تو  | 

این چینی شکسته از تو گرفته پیوند

زخمي تر از هميشه از درد دل سپردن                 سر خورده بودم از عشق در انتظار مردن

با قامتي شکسته از کوله بار پر برگ                   در جستجوي مرحم راهي شدم زيارت


رفتم براي گريه رفتم براي فرياد                          مرحم فوراد من بود کعبه تورو به من داد


اي از خدا رسيده اي که تمام عشقي                در جسم خالي من روح کلام عشقي


اي که همه شفايي در عين بي ريايي               پيش تو مثل کاهم تو مثل کهربايي


پر زده از دلم را با حوصله زدي بند                     اين چيني شکسته از تو گرفته پيوند


اي تکيه گاه گريه اي هم صداي فرياد                 اي اسم تازه من کعبه تورو به من داد


من ذورقي شکستم اما هنوز طلايي                طوفان حريف من نيست وقتي تو نا خدايي


بالا تر از شفايي از هرچه بد رهايي                 اين شکل تازه عشق تو هديه خدايي


با تو نفس کشيدن يعني غزل شنيدن             رفتن به اوج قصه بي بال و پر پريدن


اي تکيه گاه گريه اي هم صداي فرياد                 اي اسم تازه من کعبه تورو به من داد


اي تکيه گاه گريه اي هم صداي فرياد                 اي اسم تازه من کعبه تورو به من داد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 1:57  توسط سیمین تو  | 

اکنون نزدیکتر بیا

اکنون دوباره در شب خاموش
قد می کشند همچو گیاهان
دیوارهای هایل، دیوارهای مرز
تا پاسدار مزرعه عشق من شوند

اکنون دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله مشوش ماهیها
از ظلمت کرانه من کوچ می کنند

اکنون دوباره پنجره ها، خود را
در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند

اکنون درختها همه در باغ خفته، پوست می اندازند
و خاک با هزاران منفذ
ذرات گیج ماه را به درون می کشند

اکنون
نزدیکتر بیا
و گوش کن
به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شود
چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله اندامهای من

من حس می کنم
من میدانم
که لحظه نماز کدامین لحظه است

اکنون ستارها همه با هم
همنوا میشوند

من در پناه شب
از انتهای هرچه نسیم است، می وزم

من در پناه شب دیوانه وار فرو می ریزم
با گیسوان سنگینم، در دستهای تو
و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر
سبز جوان را

با من بیا
با من به آن ستاره ها بیا
به آن ستاره ای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک، و مقیاسهای پوچ زمین دور است

و هیچکس در آنجا
از روشنی نمی ترسد

من در جزیرهای شناور به روی آب نفس می کشم
من
در جستجوی قطعه ای از آسمانم پهناور هستم
که از تراکم اندیشه های پست تهی می باشد

با من رجوع کن
با من رجوع کن

به ابتدای جسم
به مرکز معطر یک نطفه
به لحظه ای که از تو آفریده شدم

با من رجوع کن
من ناتمام مانده ام از تو

اکنون کبوتران
در قله های پستانهایم
پرواز می کنند

اکنون میان پیله لبهایم
پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند

اکنون محراب جسم من
آماده عبادت عشق است

با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
زیرا که دوستت دارم

زیرا که دوستت دارم حرفی است
که از جهان بیهودگیها
و کهنه های مکرر می آید

با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن

بگذار در پناه شب، از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره های کوچک باران
از قلبهای رشد نکرده
از حجم کودکان به دنیا نیامده

بگذار پر شوم
شاید که عشق من

گهواره تولد عیساس دیگری باشد

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 4:17  توسط سیمین تو  | 

حتی اگه...


دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من

دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من؟

بعد از این سالها و بعد از این همه وقت یه چیزی رو نتونستم در خودم فراموش کنم! و اون اینه که من دوستت دارم! هنوز وقتی به یاد تو می افتم اشک توی چشمام حلقه می زنه! هر چند نیازی نبود این سالها بگذره و من پخته تر بشم تا بفهمم دیگه هرگز هیچکس رو در زندگیم به اندازه تو دوست نخواهم داشت. حتی با وجود اینکه توی این سالها هروقت اسم شهرتو به گوشم می خورد یا کسی رو می دیدم که همشهری تو بود چشمام برق می زد و فکر می کردم همه ی مردم شهر شما مثل تو هستن! اما هیچکدوم حتی به اندازه ی یک هزارم تو تو قلبم جایی باز نکردن!

ما به هم نمی خوردیم! خودمو این سالها با این جمله آروم کردم! یا اینکه چه خوب شد که عشق ما هرگز به مرحله ای نرسید که پاکی و جاودانگی خودشو از دست بده!

وای خدا جون، نمی فهمم!.. چرا دارم گریه می کنم؟ به همین راحتی؟! کاری که مدتهاست نکردم!... دارم بغضمو نگه می دارم که نترکه... که نزنم زیر گریه... اما اشکامو نمی تونم نگه دارم که دارن روی گونه هام راه می افتن...

هنوزم دوستت دارم! حتی با تمام غروری که جلوی دلم دارم امشب فهمیدم هنوزم دوستت دارم! حتی با تمام اون آزارایی که بهت دادم... و خودم بیشتر اذیت شدم! حتی با وجود اینکه گذاشتم عقلم تصمیم بگیره و گوشی رو بده به دست برادرم تا جوابتو بده و ناامیدت کنه! حتی همون موقع که فکر می کردم به صلاح هر دومونه که همو فراموش کنیم! و یا به صلاح تو که منو فراموش کنی! چون من که هنوز دارم به تو فکر می کنم! حتی اگه دیگه حتی به من فکر نکنی!

  بايد منو پيدا کنی شايد هنوز هم دير نيست

تو ساده دل کندي  ولي تقدير بي تقصير نيست

با اينکه بي تاب توام بازم تورو پس مي زنم!

بايد منو پيدا کنی، من با خودم هم دشمنم!

کي با يه جمله مثل تو مي تونس آرومم کنه؟

اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونم کنه

دل گيرم از اين شهر سرد اين کوچه هاي بي عبور

وقتي به من فکر مي کني حس مي کنم از راه دور

آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو مي بره

عطرت داره از پيرهني که جا گذاشتي مي پره

بايد منو پيدا کنی هر روز تنها تر نشيم

راضي به با هم بودنو حتي از اين کمتر نشيم

پيدام کنی حتي اگه پروازمو پرپر کني

محکم بگيری دستمو احساسمو باور کني

پيدام کنی حتي اگه پروازمو پرپر کني

محکم بگيری دستمو احساسمو باور کني

بايد منو پيدا کنی شايد هنوز هم دير نيست

تو ساده دل کندي  ولي تقدير بي تقصير نيست

بايد منو پيدا کنی هر روز تنها تر نشيم

راضي به با هم بودنو حتي از اين کمتر نشيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 0:46  توسط سیمین تو  | 

بگذشته بی تو شبها

بر تو و آن خاطر آسوده سوگند

بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند

بر آن لبخند جادویی ، بر آن سیمای روشن

کز چشمان تو افتاده ، آتش بر هستی من

عمری هر شب در رهگذارت ، ماندم چشم انتظارت

شاید یک شب بیایی

دردا تنهای تنها ، بگذشته بی تو شبها ، در حسرت و جدایی

عاشقی گم کرده ره یا بی آشیانم

مانده بر جا آتشی از کاروانم

زین پس محزون و خاموشم عشقت خاکسترم کرد

بر دست باد پاییزی نشکفته پرپرم کرد
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 6:14  توسط سیمین تو  | 

Tell him

I'm scared
So afraid to show I care
Will he think me weak
If I tremble when I speak
Oooh - what if
There's another one he's thinking of
Maybe he's in love
I'd feel like a fool
Life can be so cruel
I don't know what to do

I've been there
With my heart out in my hand
But what you must understand
You can't let the chance
To love him pass you by

Should I

Tell him
Tell him that the sun and moon
Rise in his eyes
Reach out to him
And whisper
Tender words so soft and sweet
Hold him close to feel his heart beat
Love will be the gift you give yourself

Touch him
With the gentleness you feel inside
Your love can't be denied
The truth will set you free
You'll have what's mean to be
All in time you'll see

I love him
Of that much I can be sure
I don't think I could endure
If I let him walk away
When I have so much to say

I'll

Love is light that surely glows
In the hearts of those who know
It's a steady flame that grows
Feed the fire with all the passion you can show
Tonight love will assume its place
This memory time cannot erase
Blind faith will lead love where it has to go

Never let him go

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 22:25  توسط سیمین تو  | 

من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می شناسم

اين همه آشفته حالي اين همه نازك خيالي
اي به دوش افكنده گيسو از تو دارم, از تو دارم
اين غرور و عشق و مستي خنده بر غوغاي هستي
اي سيه چشم _سيه مو از تو دارم, از تو دارم
اين تو بودي كز ازل خواندي به من درس وفا را
اين تو بودي آشنا كردي به عشق اين مبتلا را
من كه اين حاشا نكردم از غمت پروا نكردم
دين من ، دنياي من از عشق جاويدان تو رونق گرفته
سوز من ، سوداي من از نور بي پايان تو رونق گرفته
من خود آتشي كه مرا داده رنگ فنا ميشناسم
من خود شيوه نگه چشم مست تو را مي شناسم
ديگر اي برگشته مژگان از نگاهم رو مگردان
دين من, دنياي من از عشق جاويدان تو رونق گرفته
سوز من سوداي من از نور بي پايان تو رونق گرفته

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 1:34  توسط سیمین تو  |